آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
|
من و تو
دختری بود نابینا
باشی
که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت وفقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا راببینم آن گاه عروس تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آنروزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینابدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیانو پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده بهدیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببینکه سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و بهزمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلدادهاش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با اونیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند ودر حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم نظرات شما عزیزان:
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |